من، نیما و ویشکا (داستان عاشقانه)
تمام طول سفر نیما کنار من نشسته بود. آن قدر روی صندلی اتوبوس راحت بود که سرش روی صندلی اتوبوس بود و پاهایش روی صندلی جلویی. وقتی حرف میزد اگر دست را روی گلویش میفشردم خفه میشد. میگفت بین او و ویشکا چیز دیگری برای گفتن نمانده است. شش سال گذشته است. گفت با اینکه عقد نکرده ایم اما نسبت به او مسئولیت دارم. آن قدر از این عشق شگفت زده شده بودم که نه دست روی گلویش فشردم و نه سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم. سراپا گوش بودم. شاید بیشتر از خود ماجرا از اطمینان نیما به خودم مشعوف بودم. ماجرای شش سال پیش و شروع ارتباطش با ویشکا را برایم تعریف کرد.
ویشکا با من تماس میگرفت وقتی از احوال نیما خبر نداشت. پیامهایی بین من و ویشکا رد و بدل شد در حالی که نیما آن ها را تنظیم کرده بود. کاملا نسبت به هم شناخت داشتند. هم رشته بودند و هم گرایش. سمینارهای ارشد ویشکا را نیما تنظیم میکرد. خودم از این که تا این حد به من اطمینان داشت تعجب کرده بودم. حتی برای خرید کادو از من مشورت گرفت. نیما اهل شمال بود و ویشکا اهل یزد. هردو لیسانس را اصفهان گرفتند. نیما ارشد تهران قبول شد و ویشکا شیراز. نیما آخر هفته از تهران میرفت شیراز یک کادو به ویشکا میداد و برمیگشت. ویشکا هم کم نمی گذاشت. اگر به تهران می آمد با هم زیر برج آزادی میرفتند و عهدها می بستند. خانواده نیما کاملا ویشکا را میشناختند. خانواده ویشکا خانواده محترم و درس خوانده ای بود که دورادور میدانستند که نیما خواستگار ویشکاست. شرط گذاشته بودند که نیما باید به یزد نقل مکان کند.
ماجرای نیما و ویشکا از وقتی شروع میشود که نیما از روی جدول ها بلند میشود و روی آسفالت می نشیند. بلافاصله بعد از نشستن نیما، ویشکا هم میخواهد روی زمین بنشیند که نیما مخالفت میکند و لباسش را روی زمین می اندازد که ویشکا بنشیند. وقتی غروب میشود و از هم خداحافظی میکنند، ویشکا لباس نیما را علیرغم مخالفت نیما با خود میبرد تا بشوید. میگفت وقتی لباس را با خود آورد اسم مرا روی آن گلدورزی کرده بود.
چند وقتی از نیما خبر نداشتم. هم پیام داده بود هم زنگ زده بودم. از دوستانش هم خبر گرفته بودم. وقتی از شهرستان برگشت، سریع نزدش رفتم و ازش حال و احوالپرسی کردم. چند بار دیگر همین بی خبری اتفاق افتاد. هنوز با ویشکا در ارتباط بود و ماجرای ازدواج برادرش را برایم تعریف میکرد. میگفت قرار شده است برود یزد زندگی کند. مادر ویشکا حاضر نشده است دخترش در غیر از یزد سکونت کند. میگفت پدر مادرش رفته اند یزد تا تحقیقات خودشون رو تکمیل کنن. هنوز با من صمیمی بود. هنوز با من راحت بود و ماجراهایش را تعریف میکرد. وقتی حالش بد شد و خودم به بیمارستان بردمش و نگرانی های پدر مادرش را پاسخگو بودم فکر میکردم وقتی میرود خبری از ما میگیرد ولی نه خبری گرفت نه خبری داد.
برادر نیما را میشناختم. در زمینه طراحی کانال های کولر کار میکرد. ماجرای ازدواجش از زبان نیما شگفت انگیز بود. میگفت وقتی پدر زن برادرش میخواسته مهریه را تعیین کند همه آنها هم به گریه افتاده بودند هم موهای بدنشان سیخ شده بود. مهریه را جوانمردی تعیین کرده بود. گفته بود که مهریه دختر من هیچی. فقط میخوام قول بدی دخترم را خوشبخت کنی. میگفت پدر زن برادرش از ثروتمندان به نام شهر است. برادرش که قصد ازدواج نداشته است یک هفته تصمیم میگیرد ازدواج کند و در اولین خواستگاری اش این چنین دختری با کمالات و جمال را به او میدهند. نیما از برخورد خانواده ویشکا ناراحت بود.
وقتی میخواست به آلمان برود، ازش خواستم یک بار دیگر بنشینیم و حرف بزنیم. ارتباط جدیدش با هاله برای من مهم نبود. میخواستم راجع به ویشکا سوال کنم. میدانستم وقتی پدر مادرش یزد رفته بودند و تحقیقات کرده بودند او مصمم بود سربازی اش را در یزد بگذارند و همان جا زندگی اش را تشکیل دهد و وقتی از او تعهد محضری خواسته بودند، او همه چیز را منتفی کرده بود، اما اینها برایم کافی نبود. میخواستم بیشتر بدانم. انگار چیزی در این حلقه گم بود. قرار قبل از سفرش خبر بدهد اما نه خبری داد نه خبری گرفت. برایش اصطلاح جدیدی درست کرده بودم. میدانستم رفقایی داریم که هستند تا وقتی هستند و نیستند وقتی نیستند. چند وقت عکس ۳×۴ که ازش داشتم را روی شیشه اتاقم نصب کرده بودم و می اندیشیدم. سربازی اش را تهران تمام کرد و بار بندیلش را جمع کرد و رفت. رابطه اش با هاله به شکست منجر شده بود. چند روز پیش خبر ازدواجش را شنیدم. انگار قسمتش همکلاسی دیگرش بود.