داستان لیلا شماره ۵ (حمید نجارزادگان)

لیلا در آشپزخانه مشغول غذا درست کردن بود. خواهر شوهرش مهمانشان بود. لیلا میخواست هنر آشپزی اش را به خواهر شوهرش نشان دهد. این اواخر کمتر پیش می آمد که تمام اعضای خانواده لیلا دور هم جمع بشوند. فرصت خوبی به نظر میرسید و امید داشت لحظات شادی را کنار هم بگذرانند. 

شهاب یکباره گفت به خواهرش گفت: میدونی که لیلا کار خوبی پیدا کرده. آن هم بعد از این همه سال. 

لیلا در دانشگاه گرافیک خوانده بود و با اینکه کار با کامپیوتر رو دوست داشت اما هیچ وقت نشده بود که بعد از فارغ التحصیلی به طور منظم در یک محل مشغول به کار شود. او دوست داشت بهترین طراح لوگوی ایران شود. اما روی این خواسته اش گرد زمان نشسته بود. این واقعیت را پذیرفته بود که سیلاب زندگی او را به سمت و سویی کاملا متفاوت کشانده است. آخر سر نه طراح لوگو شده بود بلکه زنی خانه دار و وسواسی با کلی کار خانه و مسئولیت های خانوادگی. از وقتی دختر بزرگش شیوا وارد دانشگاه شده بود، حساسیتهایش بیشتر شده بود. 

البته لیلا ناراضی هم نبود. مادر بودن، همسر بودن، رسیدگی به گلها، سروسامان دادن به خانه و آشپزخانه، خرید، شستن لباسها، اتو کشیدن و ... به اندازه کافی برایش سرگرمی داشت. البته خوب بودن وضع مالیشان سبب شده بود که احساس نیاز به کار پیدا نکند و از این موضوع نیز سپاسگزار بود. هرچه بود، کارهای طراحی لوگو را در خانه هم میتوانست پیگیر باشد. 

 

استادها

دو تا دنیای مختلف از استادهای خوب ... 

استادی که در کنار پستهای مختلفش سعی میکند به دانشجویانش کمک کند. هفت شب وقت میدهد. نه و ربع وارد اتاقش میشوی و تا یکی ساعتی مشورت میدهد و سعی میکند زود به خانه برسد قبل از اینکه فرزندانش به خواب بروند. 

استادی قبل از اینکه دانشجوی خارجی اش به کشورش برسد،‌به او پیام میدهد که در روز ورودش مرخصی است و اگر از نظر او اشکالی ندارد، فردا دیدار داشته باشند. 

اولی دانشجوی برقی است که در ایران درس میخواند و استاد دلسوزش پستهای دولتی دارد. 

دومی استادی در کشور سوییس است که دانشجویی از ایران را چند ماهی راهنمایی خواهد کرد. 

داستان لیلا ۲

حواسم به هیچ چیز نبود، صدام کرد آقا، ببخشید شما که تا این جا خوندین سرنوشت اللا چی میشه؟ به نظرتون داره به شوهرش خیانت میکنه؟ به نظرت عشق مولانا و شمس رو خوب توضیح داده؟ 

گفتم هنوز به آخرش نرسیدم، دارم داستان لیلا رو مینویسم. مثل یک فیلم وقتی برای یک داستان نقاط روشن و تاریک میذاری، میتونی به بیننده این حس رو بدی که حتما قهرمان داستان حق چنین انتخابی رو داره. 

درون برکه زندگی لیلا هم یک سنگ افتاده است. لیلا فکر میکرد که آشپزی کردن و مدیریت کارهای خانه وظیفه اوست. لیلا فکر میکرد وقتی به باغچه خانه ویلایی اش در ایران زمین میرسد و گلها را آب میدهد تمام زندگی اش جریان پیدا میکند.عشق در زندگی اش اولویت نداشت. به نظرش عشق فقط مال فیلمها بود یا مال رمانهای تخیلی. فقط آنجاها بود که دختر و پسر داستان میتوانستند، با عشق افسانه ای برگرفته از قصه ها، همدیگر را تا حد مرگ دوست داشته باشند. اما زندگی، زندگی واقع، نه فیلم بود و رمان. 

شوهر لیلا سالگرد ازدواجشان به او یک گردن بند برلیان به شکل قلب هدیه داده بود. کنار خرس تپلی که معمولا عشاق بهم هدیه میدهند، نامه ای نوشته بود و گفته بود

لیلای عزیزم 

زن آرام و خاموش و باگذشت و صبورم... 

چون مرا همان طور که هستم پذیرفتی و همسرم شدی، مدیونت هستم 

شوهرت که تا ابد دوستت خواهد داشت 

شهاب 

لیلا به هیچکس، به خصوص به شوهرش نتوانسته بودحرف دلش را بزند و بگوید که چقدر از خواندن این متن حالش بد شده است انگار که اعلامیه ترحیم خودش را میخواند. او فکر میکرد اگر بمیرد لابد پشت سرش همین حرفها را خواهند گفت 

 

 

حس و حال جووونا

میگفت هرچیزی به وقتش خوبه، هرچیزی رو سر وقتش برداشت کنی و استفاده کنی خوبه

شاید اگه تو بچگی دلت دوچرخه یا عروسک سخن گو میخواست اما الان اگه خیلی بهترشو به دست بیاری، اون حس و حال نیست. 

اگه دلت یه حس و حال عاشقانه بخواد باید به وقتش باشه 

اگه دنبال تحصیل و کسب علم هستی اگه به وقتش باشه خوبه

گفتم درسته اما هر وقت انگیزه باشه حس و حالت فرق میکنه، اگه بخوای میری و به دستش میاری. اگه اراده کنی تمرکز کنی هرچیزی رو بخوای به دست میاری 

میگفت بعضی حسها تکرار نمیشن 

گفتم تو تایید این حرفت یادمه تو فیلم پل چوبی میگفت، عشق یعنی حالت خوب باشه، روزی که فکر کردی یه چیزی رو از ته دل دوست داری ولش نکن، ممکنه دوباره تکرار نشه، آدم وقتی تو سن و سال تو هست فکر میکنه بازم پیش میاد، باید 10 15 سال بگذره که بفهمی دیگه تکرار نمیشه، عشق یعنی حالت خوب باشه کاشکی اینو یکی اون روزها بهم میگفت دنیا ما آدم بزرگا رو بذار واسه خودمون، کثافتیه ولی زندگی باید جریان داشته باشه 

میگفت: یه جورایی ما نسل سوخته شدیم 

گفتم بعضی احساسها نسبی ان. اگه با همین وضع الان تو حقوقت ۳ میلیون باشه و دوستات یک میلیون تو حس خوبی داری اما اگه تو حقوقت همین ۳ میلیون باشه و دوستات ۶ میلیون بگیرن دیگه اون حس خوب رو نداری 

میگفت: ما الان حداقل ها رو هم نداریم هر جور حساب کنی جور نمیشه، من که الان برق تو بهترین دانشگاه میخونم و بهترین رزومه ها رو دارم دستم به دهنه و امیدی ندارم دیگه ببین دانشگاه ها پایین تر چه حسی دارن. 

گفتم باید زندگی کردن رو یاد بگیری. یه جور تلاطمه، اگه پارتی بازی هست که هست باید سعی کنی بهترین باشی 

ادامه دارد... 

 

نذری های محرم

یه وقتایی حرف واسه گفتن و به اشتراک گذاشتن زیاده اما نمیشه گفت. چون این حرفها اعتبار میخوان، نفس گرم میخوان. 

بعضی داستان ها و اتفاق ها، بعضی احترام ها و بعضی حرفها باید از زبون اهلش گفته بشن یا تو زمان خودش تکرار بشن وگرنه حیف میشه. 

انگار خیلی چیزا دست ما نیست. 

مسیرهایی که میرفتم خیلی دست خودم نبود. میرفتم که رفته باشم. همه جا سیاه پوش بود. اکثر مردم لباس سیاه پوشیده بودند. زنی برای کودکش شیر خشک طلب میکرد. زنی دیگر او را به دروغ گویی متهم میکرد و میگفت او را در چهارباغ دیده است. در میدان امام به مسجد امام اصفهان رفتم. جمعیت موج میزد. به یکباره به گوشه ای رفتم و بعد از عزاداری و اقامه نماز به درب خروجی هدایت شدیم و ظرف قرمه سبزی با بویی دلنشین را به دستم دادند. میلم به غذا نمیرفت. غرق در تفکر بودم. با ظرف قرمه سبزی از کنار امامزاده و قبر شعیا پیامبر رد شدم. وقتی وارد شدم درب امامزاده را بستند تا از عزاداران پذیرایی کنند. بی تفاوت وارد رواق شدم، وقتی برگشتم تنها درب خروجی درب کناری مسجد بود. از نذری بی نصیب نشدم. یک ظرف قیمه هم آنجا به دستانم اضافه شد. هرچه تلاش کردم خودم را راضی کنم مثل بقیه گوشه ای کنار خیابان نذری بخورم، نشد. از میان جمعیتی رد شدم که منتظر نذری بودند. هرکسی گوشه چشمی داشت که دو ظرف متفاوت چرا در دستانم موج میزند. به حرکت خودم ادامه دادم. زنی جلوی راهم را گرفت و گفت که غذا نخورده است. ظرف قیمه را به او دادم و سریع به راهم ادامه دادم. همان زنی که برای فرزندش طلب شیر خشک میکرد چندباری مرا صدا زد و میگفت آقا. اول متوجه نشدم ولی همین که برگشتم سریع آمد و آن ظرف را هم گرفت و من برگشتم. غرق در تفکر بودم. این ها سهم من نبود. انگار باید چیز دیگری رقم میخورد. انگار بعد از این ماجرا چیزهایی فرق داشت. حس بخشیدن چیزهایی که برای من نبود، مرا بزرگتر کرده بود. حس دوگانگی جالبی بود. به این فکر میکردم که یک نفر چطور از تمام زندگی اش میگذرد. فرزندانش را فدا میکند. خودش را نثار میکند. چگونه میشود؟

گم شدن ها چه حکمتی است؟!

میشنوی صدای قلبم واسه تو میزنه هر بار

میشنوی هر نفسم واسه تو زنده ام انگار 

همه زندگی ام با تو شد خلاصه انگار 

نگو که باور نداری بی تو من میمیرم انگار 

انگار صدای موسیقی هم با صدای نوشتن همراه میشود درست وقتی که احساست اون چیزی که باید باشه، هست. یه روزهایی رو میشه تلخ شروع کرد. یه روزهایی رو هم میشه از تلخی درآورد. فکر میکنم عبارت اول از عبارت دوم بهتر ترجیح بدم. 

داستان نخست: محمدرضا در حالی که همان لبخند همیشگی اش را داشت وارد اتاق شد. ساعت از ۱۱ گذشته بود. همیشه وقتی گعده شبانه داریم از اتفاقهایی که برایمان رخ داده است، تعریف میکنیم. سعی میکنیم به راحتی از هر اتفاقی نگذریم. سعی میکنیم بفهمیم چه چیزی قرار بوده است یاد بگیریم. محمدرضا روز خوبی را آغاز کرده بود. حس خوبی داشت. از همان روزهایی که حس میکنی به هر فقیری باید کمک کنی. تمام دوستان را دعوت کنی و مهمانشان کنی. شاید دلیل خاصی برای این حس نباشه ولی همین حس بهت انرژی میده. در بین راه مسافری را سوار میکند تا به مقصدش برساند. این مسافر قصد رفتن به هیئت امام حسین را داشت. وقتی محمدرضا از اتومبیل پیاده میشود، متوجه گم شدن کیف پولش میشود. یه لحظه تمام مشکلاتی که از گم شدن کیف پول و مدارک به وجود اومده بود در ذهنش مجسم میشود. نمیداند کیف پولش را در مغازه ای جا گذاشته است که ازش خریداری کرده است یا مسافری که او را صلواتی سوار کرده است، کیفش را برداشته است. اصلا دوست نداشت به این فکر کند که کیفش را مسافری برده است که خواسته به او لطفی کرده باشد. لطفی که در اثر روز خوبش نصیب آن مسافر شده بود. محمدرضا نخواست روز خوبش را خراب کند. پیش خودش گفت که اگر قرار باشد کیف من پیدا شود، پیدا میشود. 

نمازش را خواند و به محلی که ازش خریده کرده بود، بازگشت. از هر مغازه ای که گذر کرده بود سر زد. هیچ کس اطلاع نداشت. باز از ذهنش این گذشت که مسافری که سوار کرده بود، احتمالا کیف پول را برداشته است. 

**داستان دوم: یکی از دوستانم که چند وقتی ازش بی خبر بودم، تماس گرفت و خواست مرا ببیند. رفتیم پارک نزدیک دانشگاه نشستیم. قبل از اینکه به طرف پارک بروم، از آزمایشگاه خودمون و آبخوری عبور کردم. مطمئنم قبل از اینکه وارد آزمایشگاه بشم کیف پولم پر از پول بود. درست وقتی از دیدار دوستم برگشتم، کیف پولم خالی بود. تمام کارتها و مدارکم بود ولی خبری از پولها نبود. حتی پولهای خیلی خرد هم نبود. به دوستم مشکوک شدم. به هم آزمایشگاهی هام مشکوک شدم. حتی به لحظه ای کیف پولم را روی سکو گذاشته بودم تا صورتم را بشویم هم مشکوک شدم. دوست نداشتم هرکدام از این نظریه ها را باور کنم. از این خوشحال بودم که فقط پولها خارج شده اند و کیفم هنوز هست ولی تصوری برای چگونگی خارج شدن پول نداشتم. **

داشت با خدا صحبت میکرد. داشت فکر میکرد که این گم شدن کیف پول چه حکمتی دارد. آیا این مشکل عاقبت کاری است که قبلا انجام داده است؟ آیا باید نتیجه گیری دیگری بکند. آیا باید به این نتیجه گیری برسد که از سر لطف کسی را سوار نکند! آیا باید به این نتیجه برسد که همیشه حواسش به آدمها باشد! اما نمیخواست این تصورها را قبول کند. در همین فکرها بود که به منزل رسیده بود. داشت به این فکر میکرد که با این فکرها را کنار بگذارد و روز خوب خودش را خراب نکند. داشت پی دنبال کارت مثنی دانشجویی، گواهی نامه و کارت ملی رفتن را به تنش می مالید. از ماشین پیاده شد و دید پایش روی کیف پولش مانده است. در تمام این مدتی که دنبال کیفش میگشته است، تمام خیابانها را با سرعت طی میکرده است و فکرهای مختلف از ذهنش عبور میکرده است، کیفش زیر پایش مانده بود. جای کفش رو کیف مانده بود.