داستان لیلا شماره ۱۴

داستان لیلا شماره ۱۴

 

--اگه لیلا میتوانست جدا شود، جدا میشد، دیگه این همه فلسفه بافی نمیخواد. آدمها بعد از یه مدت از هم خسته میشن و دلشون میخواد چیزهای جدیدتری تجربه کنن یا  اونقدر کنجکاواند که فکر میکنن زندگی تو چیزهای جدیدتری تعریف میشه!

 

-لیلا به فکر جدا شدن نبود! لیلا دنبال زندگی بود. زندگیش رو دوست داره. اگه نمیخواست چه طور حاضر شده بود سه تا بچه بیاره و بزرگ کنه. کسی که دوست داره نقش پدر و مادری رو تجربه کنه معمولا خودخواه نیست.

 

--نشنیدی یالوم میگه عشق گاهی ممکنه پریشونی بیاره و میگه گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از بین رفته. مثل زمانی که دو طرف ازدواج کردند و دوست هم ندارند از زندگی مشترکشون بگذرن. عشق بعد از ۲۳ سال زندگی و با سه تا بچه چه معنا و مفهومی داره.

 

-عشق در نظر کسی که عاشق نیست،‌ کلمه ای خشک و توخالیه، نیمی فریب، نیمی سفسطه. آنکه عاشق نیست عشق را نمیتونه درک کنه و اونکه عاشقه، نمیتونه وصفش کنه.

 

لیلا جا خورد. واقعا اگه زندگی رمانتیک باشه چه اشکالی داشت. لیلا فکرش درگیر شد. چند لحظه ای سکوت کرد. پشتش به همه بود جوری که کسی صورتش را نمیدید. او فقط به کاکتوسهایی که پشت پنجره و از پشت پرده معلوم بودند چشم دوخته بود. یادش آمد قبلا برای اینکه کارهای احساساتش به شوهرش را مدیریت کند، زیاد از این کلمه استفاده میکرده است که چرا شوهرش به اندازه کافی رمانتیک نیست. خودش یادش نمی آید چه پیش آمده است که از آدمهای رمانتیک دیگر خوشش نمی آمد. لیلا برگشت و به شیوا گفت:

عزیزم، تو دیگه بزرگ شدی، میدونی الان تو چه دوره زمونه ای زندگی میکنیم! زن وقتی دید کارد به استخوان رسیده و لازمه برای آینده اش یکی را انتخاب کند، آن وقت میگردد و مردی را پیدا میکند که حدس میزند پدر خوب و شوهر خوبی از آب در می آید و میشود بهش تکیه کرد. میفهمی، وگرنه عشق حس خوشایندی است که امروز هست و فردا نیست.

لیلا این جمله ها را با اطمینان از دهانش خارج میکرد و شیوا هم به دقت گوش میداد. حتی بچه ها هم ساکت بودند و به این حرفها گوش میدادند.

وقتی کلام لیلا تمام شد، صورتش را چرخاند و نگاهش با نگاه شهاب یکی شد. شهاب انگار پتکی به سرش خورده بود.

 

#داستان_همینان

#داستان_لیلا

 

@haminanlife

 

 

داستان لیلا شماره ۱

داستان لیلا شماره ۲

داستان لیلا شماره ۳

داستان لیلا شماره ۴

داستان لیلا شماره ۵

داستان لیلا شماره ۶

داستان لیلا شماره ۷

داستان لیلا شماره ۸

داستان لیلا شماره ۹

داستان لیلا شماره ۱۰

داستان لیلا شماره ۱۱

داستان لیلا شماره ۱۲

داستان لیلا شماره ۱۳

یاد مسکن هایی می افتم که مُهر داشت مِهر نداشت

وقتی بچه بودم یکی از دوستان پدرم یه خاطره از اتومبیل آلمانی خریدنش تعریف میکرد که خیلی تو ذهنم موندگار شد. میگفت وقتی تموم کارهای خرید اتومبیل رو انجام دادم و میخواستم اونو تحویل بگیرم ازم پرسیدند، اتومبیل رو برای کجا میخواین ببرین وقتی گفتم ایران دیدم اتومبیل رو برگردوندن. اول فکر کردم نمیخوان به من بفروشن، بعد که پیگیر شدم گفتن ما این اتومبیل رو برای آب و هوای اروپا طراحی کردیم باید صبر کنین تا طراحی مطابق آب و هوای منطقه شما تنظیم بشه. درسته ما همه آب و هواها رو در ایران داریم ولی با تصورات اونها ما یه منطقه گرم و خشک بودیم.

وقتی این خاطره یادم میاد

یاد حرفهای جمال الدین اسد آبادی افتادم: به اروپا رفتم اسلام بود مسلمان نبود، به ایران آمدم همه مسلمان بودن ولی اسلام نبود.

یاد حرفهای پروین افتادم که میسرود:

واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگی است
گفت فرزند: زین معیار در شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست


یاد حرفهای احمد محمود در کتاب همسایه ها افتادم که میگفت غربی ها شراب را حلال میدانند و کم میخورند و ما شراب را حرام میدانیم و زیاد مینوشیم.

یاد مسکن هایی می افتم که مُهر داشت مِهر نداشت...


#یادداشت
#همینان


@haminanlife

داستان لیلا شماره ۱۲ (حمید نجارزادگان)

 

--حتما میخوای داستان دخترهای دهه هشتادی که شاد و شنگول رفتن خودکشی رو هم به ماجرا لیلا ربط بدی

-چرا همچین فکری میکنی؟ تنها چیزی که ما راجع به لیلا گفتیم، این بود که برکه لیلا طوفانی شده، دنبال یه تحوله

--ما دنبال لذتیم. وقتی لذت ببریم و شاد باشیم، دیگه حسرت نمیخوریم. نشنیدی میگن ما بهتره حسرت چیزهایی رو داشته باشیم که انجام دادیم نه حسرت چیزهایی که انجام ندادیم.

-تو هنوز هیچی راجع به لیلا نمیدونی؟ تو نمیتونی حس لیلا رو وقتی که عکسها و لوگوهای مختلف رو در وبسایتی در ایتالیا میدید و متنهای زیرش رو میخوند بفهمی.

 

لیلا وقتی حرفهای شیوا را راجع به زود بچه دار شدن و زود حامله شدنش شنید انگار یک بمب بزرگ در سرش منفجر کرده باشند و تمام خاطرات زندگی اش به یکباره جلوی چشمانش روشن شد. یادش آمده بود که در زایمان اولش سختی های زیادی را تحمل کرده بود و یکی دو سال نیز با افسردگی سپری کرده بود. آنقدر دوران نوزادی و کودکی شیوا برایش سخت تمام شده بود که احساس میکرد تمام زندگی اش را وقف او کرده است. درست به همین دلیل بود که برای زایمان بعدی ۱۰ سال بعدی صبر کرد.

شهاب گفت: شیواجان تو دختر منطقی هستی و خیلی خوب میدونی داری چیکار میکنی، منم ازت انتظار دارم که بشینی و حرفامون رو بشنوی. ازدواج تصمیم بزرگیه و شاید مهمترین انتخاب زندگیت باشه. سیاوش پسر خوبیه اما زندگی مشترک با خوب بودن ادامه پیدا نمیکنه. شاید پسری مثل سیاوش رو سخت بشه تو این دوره زمونه پیدا کرد، اما فعلا عجله نکنید. بذارید درستون تموم بشه، بعدش معلوم نیست چه تصمیمی بگیرین.

شیوا گفت: شما میدونین من بی دلیل حرفی هم نمیزنم. وقتی یه چیزی شعله ور بشه تا شعلش داغه باید تمومش کرد و هربار روش یه پارچ آب یخ بریزی دیگه سخت تر شعله ور میشه. وقتی شعله ای هم نباشه، هیچ نونی پخته نمیشه.

شیدا و شایان زدند زیر خنده و گفتند شیوا عاشق شده داره هذیان میگه.

لیلا در حالی که کنار پنجره ایستاده بود و پرده ها را کنار میزد تا به کاکتوسهایش نگاه کند، گفت: عزیزم من مادرت هستم. بدت رو که نمیخوام. باید یه سری چیزها رو راحت بهت بگم. جوان بودن، عاشق شدن، پیشنهاد ازدواج گرفتن و ... چیزهای قشنگی ان. مگه خودم نمیدونم. من هم زمان خودش این چیزا رو تو سر داشتم و گذروندم. اما حرف ازدواج که پیش میاد، باید کله ات رو به کار بندازی. ازدواج کردن با کسی که خیلی با تو فرق داره، یعنی قمار کردن. من و شهاب طبیعیه که ازت بخواهیم بهترین رو انتخاب کنی و عجله نکنی.

شیوا گفت: اگه انتخابی که به نظر شما بهترین باشه، در نظر من بدترین باشه چی؟

لیلا انتظارهمچین سوالی را نداشت. انگار بمب دیگری در سرش منفجر کرده بودند.

شیوا ادامه داد: من عاشق سیاوش هستم. آیا این کلمه تو ذهن شما مفهوم داره؟ حسش میکنین؟ چرا همه چیز الان رو مثل ۲۰ سال پیش میبینین. مثل استادهای دانشگاه که هنوز جزوه های ۲۰ سال پیششون رو دارن تدریس میکنن. 

 

#داستان_همینان
#داستان_لیلا

 

لینک

@haminanlife

داستان لیلا شماره ۱۱

📚داستان لیلا شماره ۱۱
 

شیوا خشمگین شده بود و میخواست تمام میز ناهار را بهم بریزد. همان طور که داد میزد من حامله ام؟ من حامله ام؟ ما حتی دست همو هم نمیگیریم چه برسد به اینکه حامله باشیم.

شایان گفت مامان فقط گاهی سیاوش او را میبوسد. این گونه هم حامله نمیشوند.

شهاب یک پس گردنی به شایان زد و گفت خفه شو بچه! میفهمی راجع به کی داری حرف میزنی.

لیلا به شیوا گفت: من که مشکلی با رابطه تان ندارم، فقط میگم چرا به این زودی. بذار درست تمام شود و بعد اقدام کن. تازه به قول پدرت باید مقدماتی داشته باشد. یه دفعه که نمیشه بگی ما میخوایم ازدواج کنیم.

شیوا گفت: چه مقدماتی، خانواده اش که ایران نیستند. من تو این یک سال کاملا سیاوش رو شناختم و دوستش دارم. اصلا میفهمی دوست داشتن یعنی چی؟

لیلا گفت: یک سال؟ مگه تو یک سال اون هم تو خوشی و خرمی رفتن بیرون میشه مردها رو شناخت؟ من الان ۲۳ ساله با پدرت زندگی میکنم نمیتونم ادعا کنم میشناسمش.

شیدا گفت: خدا دنیا رو تو شش رو آفرید، الان تو یک سال نمیشه یه مرد رو شناخت؟

شهاب بدجوری به شیدا نگاه کرد جوری که دیگر سرش را از روی میز بلند نکرد.

شهاب به شیوا گفت: دخترم احساسات خیلی مهمه اما ازدواج مقوله دیگه ای. حق با مادرته.

شیوا گفت: یعنی آدم همیشه باید همین طوری حساب کتاب کنه؟

لیلا گفت: من و پدرت فکر میکردیم گزینه مناسب تری رو واسه ازدواج انتخاب کنی و فکر نمیکردیم تو اولین ارتباطت این قدر خام بشی و رابطه ات رو جدی کنی!

شیوا گفت:‌ شما دارین زندگی خودتون رو با زندگی من مقایسه میکنین. شما ۲۰ سال پیش ازدواج کردین و واسه الان من میخواین تصمیم بگیرین. فکر میکنین اشتباه هایی که شما تو زمان خودتون مرتکب شدین رو من هم قراره مرتکب بشم؟ فکر میکنی چون شما زود ازدواج کردی و زود بچه دارشدی من هم همین طور میشم؟

 

-الان زندگی لیلا با زندگی دخترش قاطی شده-کدوم خانواده های ایرانی رو دیدی دخترشون راحت با یه پسر در ارتباط باشه و خانواده اش راضی باشن. الان دختر پسرا مخفیانه ارتباط برقرار میکنن. خانواده ها هم بدونن به روی بچه هاشون نمیارن.

–شاید عموم خانواده ها همین طور باشه ولی خانواده لیلا این طوری بودن. توی تهران این جور مدل هم کم نیست.

-به نظرم این داستان دختر لیلا اصلا واقعی نیست.

–تو میدونی تو بعضی از فرهنگهای شهرهای کشور خودمون دختر پسرهایی که همو میخوان فرار میکنن و بعد خانواده ها ازشون معذرت خواهی میکنن و مقدمات عروسیشون رو فراهم میکنن. فرهنگی که اگه در یه جای دیگه از کشور اتفاق بیفته، دختر پسر اگه بتونن برگردن طرد شده هستن.

 

 

#داستان_همینان
#داستان_لیلا

 

لینک

@haminanlife