داستان صبحت بخیر عزیزم ۱
داستان صبحت بخیر عزیزم مربوط میشه به وقتی که روزی از ایران و شهر آبادان نامه ای به دستش میرسه.
“شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم ، چنان دیوانه وار عاشق ان دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختر برویم، وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختر بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا از سر باز کند، اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم، پس از ان با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم، بعد آن دوباره به خواستگاری رفتیم، ولی پدر دختر گفت حتما باید به سربازی بروم و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم، در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دوسالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختر اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم، به هر حال بعد پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و آمدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواسته جدید عمل کنم و دوباره بیایم، جالب اینکه در این مدت ان دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد، آن شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها، بالاخره پدر دختر در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت.
جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین ادم روی زمین میدانستم به خانه ی خودمان رفتیم، وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد. من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی اش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد ، صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم، صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم که نگران شدم، کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم دختر نفس نمیکشد، سریعا پزشکی اوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است و فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست آوردنش او را برای همیشه از دست داده ام”
صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار
صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست"
محمد حسن اونقدر یه دفعه ای رفت که همه شوکه شدند. تا مدتها کلیدواژه ای که با آن وبلاگ من سرچ میشد، اسم محمدحسن قاسمی فرد بود. بیش از یکسال از آن تصادف گذاشته است. همان روزهایی که من سخت درگیر نوشتن فیلمنامه بودم و در ذهنم میگذشت که بعد از چند وقت دوباره با محمدحسن ارتباط برقرار کنم و طرحهای فیلم کوتاه را کلیک بزنیم. در راه کلاس فیلمنامه نویسی بودم که سروش تماس گرفت و گفت خیلی حالم بده، اگه میتونی زود بیا پیشم. محمدحسن رفته مسافرت و تو راه برگشت...
گوشی از دستم افتاد. نمیدانم تبخال به لبم قبل از افتادن گوشی به لبم نشستم یا وقتی لبهایم را بهم میگزدم و نشسته بودم. ساعت به ۱۰ شب نرسیده بود که متنی در وبلاگ با اسم محمدحسن منتشر کردم. حتی مهندس شعبانعلی نیز طاقت نیاورد و از محمدحسن و خوبی هایش مطلبی نوشت و صفحه ای به او اختصاص داد، ولی ماجرای صحبت بخیر عزیزم اینبار تفاوت داشت.
http://haminan.blogfa.com/post/530
در گیرودار مراسمها و باورکردن این اتفاق بودم که یک پیام و نظر در وبلاگ، مرا به خاطرات چند سال گذشته برد. همان وقتهایی که محمدحسن از ازدواج و برنامه های زندگی اش میگفت.
پیام این بود؟ “سلام یه سوال داشتم ممنون میشم جواب بدین
محمد حسن بهتون نگفته بود بعد از اینکه پدر دختر اون حرفو گفته بودن، چه تصمیمی گرفتن؟!”
ادامه دارد...
🌳جایی نوشته بود کپی بودن ذکر منبع، ممنوع و از نظر شرعی حرام است. صاحب این گونه فتوا را نمیشناسم ولی این جا کپی بدون ذکر منبع هم حلال است هم جایز.🌹
#داستان_همینان
@haminanlife
داستان محمد حسن قاسمی فرد ۱